پر پيرهنم پرازهيزم هاي نشكسته
اجاق
كور مي خندد به هوس هاي نارس
كرسي بي گدار شخم مي زند طاقت زمين را
ناشيانه مي خندي
لبريز خواستن
كجاي دستانت بخندم
كه در هراس كوچه خوابم كني
اشيانه تنظيم روزنه
تو خوابي و بد ستمي ايست چشمانت
بهار ترجيح مي دهد
افتاب غربتي را پشت جاليز خواب كند
تا گهواره را تاب دهي
سمت جنوبي ترين نقطه شرم.
